X
تبلیغات
سیب زمینی ها

سیب زمینی ها

ماه به ماهم نمی ریم دم دفتر غیره منتظره میایم عینه ان کفتر ...

وداع

بچه ها ما دیگه سرمون شلوغ   شده  وقت نداریم آپ کنیم پس بهتره که رفع زحمت (رحمت) کنیم

تا ۱ ماه دیگه این وب رو حذف می کنیم اگه کاری داشتید تو کامنت ها بگید .

خب دیگه  حالا گریه نکنید ....

بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اردیبهشت1389ساعت 11:9  توسط رها  | 

Riddles of Alphabet

 

Q: What letter of the alphabet is an insectı
A: B. (bee)

Q: What letter is a part of the head
A: I. (eye)

Q: What letter is a drink
A: T. (tea)

Q: What letter is a body of water
A: C. (sea)

Q: What letter is a pronoun like "you
A: The letter " I "

Q: What letter is a vegetable
A: P. (pea)

Q: What letter is an exclamation
A: O. (oh!)

Q: What letter is a European bird
A: J. (Jay)

Q: What letter is looking for causes 
A: Y. (why)

Q: What four letters frighten a thief
A: O.I.C.U. (Oh I see you!)

Q: What comes once in a minute, twice in a moment but not once in a thousand years
A: The letter "m".

Q: Why is the letter "T" like an island 
A: Because it is in the middle of waTer.

Q: In what way can the letter "A" help a deaf lady
A: It can make "her" "hear.

Q: Which is the loudest vowel
A: The letter "I". It is always in the midst of noise

Q: What way are the letter "A" and "noon" alike
A: Both of them are in the middle of the "day".

Q: Why is "U" the happiest letter
A: Because it is in the middle of "fun".

Q: What word of only three syllables contains 26 letters
A: Alphabet = (26 letters)

Q: What relatives are dependent on "you"
A: Aunt, uncle, cousin. They all need "U".

Q: What is the end of everything
A: The letter "g".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 فروردین1389ساعت 20:55  توسط رها  | 

chandta joke ıngılısı

The Perfect Son.
A: I have the perfect son.
B: Does he smoke?
A: No, he doesn't.
B: Does he drink whiskey?
A: No, he doesn't.
B: Does he ever come home late?
A: No, he doesn't.
B: I guess you really do have the perfect son. How old is he?
A: He will be six months old next Wednesday

 

A: Just look at that young person with the short hair and blue jeans. Is it a boy or a girl?
B: It's a girl. She's my daughter.
A: Oh, I'm sorry, sir. I didn't know that you were her father.
B: I'm not. I'm her mother

 

The new married couple are having their first night in the bedroom. Suddenly, the man asks his wife.

Man to wife on wedding night:
"You sure I'm the first man you are sleeping with ?"
Wife replied: " Of course honey, I stayed awake with all the others

 

A: Hey, man! Please call me a taxi.
B: Yes, sir. You are a taxi

 

Teacher: Tell me a sentence that starts with an "I".
Student: I is the...
Teacher: Stop! Never put 'is' after an "I". Always put 'am' after an "I".
Student: OK. I am the ninth letter of the alphabet.
. .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 فروردین1389ساعت 20:41  توسط رها  | 

yekıham maro ınjorı masaj bede !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 فروردین1389ساعت 19:56  توسط رها  | 

داستان افرینش

در اول آدم تنها بود،  و خدا زن را آفرید .

آدم گفت خدایا چقدر او را زیبا آفریدی

خدا گفت  برای آنکه تو او را دوست داشه باشی

آدم گفت  ولی بهره هوشی چندانی به او ندادی

خدا گفت  برای آنکه او هم ترا  دوست داشه باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 فروردین1389ساعت 19:1  توسط رها  | 

سحر و عادل پس از 2 سال و نیم دوستی به اصطلاح خیابونی(البته به قول برو بچ کارشناس تلویزیون) تصمیم میگیرند- از اونجایی که طاقت دوری همدیگر رو ندارند- با هم ازدواج کنند.

برای همین عادل وپدر و مادرش و چند تا از بزرگای فامیلشون که حدودا ً30 - 40  نفری میشن ،به سمت خونه سحر اینا لشگر کشی می کنند تا دخترشون رو به کنیزی ببرند.از این طرف هم یک قشون 50-60 نفره متشکل از سحر و خانواده اش و ریش سفیدای قوم و قبیله شون منتظر رسیدن مهمون ها هستن تا عادل رو به غلامی قبول کنند.

وقتی دو خانواده به هم میرسند در میدانی به نام خانواده عروس ، جنگی سخت شروع میشه به نام خواستگاری و هر طرف سعی در پیروز شدن داره و این در حالیه که سحر و عادل تصمیمشون رو گرفته اند و میخواهند همدیگر رو خوشبخت ترین زن وشوهر دنیا بکنند و به هم قول داده ان که چه در خوشی و چه در سختی و  چه حتی در جدایی! کنار هم باشند!(جوونن دیگه چرت و پرت زیاد می گن!)

به هر حال بعد از کشمکش های فراوان و به وجود آمدن تلفات سنگین از هر دوطرف ، نتیجه این میشه که :عادل جان تعهد بده سربازی بره و خونه و زندگی راحتی برای سحر جون فراهم کنه و سحر و خانواده اش هم توقعاتشون رو کمتر کنند تا این دو تا جوون بتونن هر چی زودتر برن سر خونه و زندگیشون.

تعداد سکه مهریه هم طبق رابطه  S+ r³Π¾ + ²k=½mv برابر با 17367 عدد میشه که در آن :

m= مجموع مربع تاریخ تولد عروس خانوم و تعداد دفعاتی که ایشون در نوزادی پوشک خودشون رو خراب کرده اند

V= مقدار میلی لیتر شیر هایی که سحر خانوم در دوران کودکی از اونجای مامانشون برداشت کرده اند.

Π=همون عدد پی برابر با 14/3

r= زاویه ای که موقع شیر خوردن ، از امتداد پای سحر خانوم با خط افق بدست میومده .

S=عداد ثابت که مقدار ان 1000 است(به نیت 1000 غیر معصوم!)

 

خوب به سلامتی همه چی ختم به خیر شد و تاریخ عقد و عروسی هم تعیین شد و همه با هم خداحافظی می کنند و  به خونه های خودشون بر می گردند تا به خودشون افتخار کنند که دست دو تا جوون رو گذاشتن توی دستای هم و ایشالله خدا اجرشون بده!

 

در اینجا ما قصد داریم یک برسی چهره به چهره داشته باشیم تا کمی یشتر در مورد مصائب و شیرینی های یک ادواج ایرانی آشنا بشیم:

 

سحر و عادل

 

اتفاق خاصی براشون نمیفته و مثل قبل با هم بیرون میرن تا به خیال خودشون(منظور از خودشون خانواده های سحر و عادل می باشد) با خلقیات و ایده آل های همدیگر آشنا بشند! از فردای روز عقد سحر جان و عادل جان مشغول جمع آوری اطلاعات از نقاط پر تردد گشت های انتظامی می شوند تا بتوانند در جهت برآورده شدن یک آرزوی قدیمی(:وای خدا یعنی میشه یه روز بدون ترس از مأمور با هم بریم خیابون؟) قدم بردارند و بدین منظور در حالیکه در یک دست عقد نامه و در دست دیگر ، دست همدیگر را گرفته اند با اعتماد به نفس کامل از جلوی این ماشین های سفید و زبونم لال سبز رد می شوند!

 

سعید (برادر سحر)

مشغول آماده سازی درونی و بیرونی می شود و روزانه 50 بار جمله «از غیرت خود بکاهیم» را تکرار می کند تا از این به بعد به سمت مردی که دست خواهرش را می گیرد و او را می بوسد با کله حمله نکند!

 

سیما جون (مامان سحر)

او در حالیکه همچنان از پیروزی بدست آمده بر سر جنگ مهریه سرمست است ، مشغول تهیه لیستی از بهترین و گرانترین مارک های لوازم خانگی موجود در بازار جهت تهیه جهیزیه می باشد.در این میان فراموش نمی کند که سری به چمدان های خاک خورده و قدیمی اش هم بزند و یادگارهای عروسی خودش را که برای روز عروسی دخترش نگه داشته(از جمله انگشتر زنگ زده ای که چهار نسل است در خانواده شان از مادر به دختر می رسد.)در می آورد و احیاناً دو قطره اشک هم با یادآوری خاطرات خوش شب عروسی اش از چشمان این بزرگوار سرازیر می شود.

 

فخری خانوم(مادر عادل)

به تمام دوستان و آشنایان و حتی آنهایی که چشم دیدنشان را هم ندارد زنگ می زند و مخصوصاً سعی می کند هر 8 ساعت یکبار قبل از غذا به سیمین دوست صمیمی اش زنگ بزند و این خبر میمون را بدهد و از تصور قیافه ناامید و عصبانی سمین  ، دلش آرام گیرد.زنیکه مزخرف چه فکری کرده؟ یعنی فکر کرده عادل دسته گلم که هم خوش تیپه و هم تحصیلکرده ست رو بدم به اون دختر کک مکی دماغ عملیش ؟واه واه واه با اون سینه های پلاستیکی!

نکته:دختری که شرح آن در بالا رفت و طبق گفته فخری خانوم دماغ عملی و سینه پروتز  کرده است همان نسترن معروف به پانته آ دختر فیس و افاده ای سیمین جون می باشد.

 

لیلا (خواهر عادل که 36 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره و در ضمن مجرد )

لیلا جون که کم کم گرد پیری به چشماش نشسته و همچین بفهمی نفهمی یه مقداری چشماش کم سو شده ، در مدت زمان باقی مانده تا مراسم عروسی تمام سعی خودش رو میکنه تا تمهیدات لازم جهت جوان شدن و کاهش سن از جمله :کشیدن پوست صورت ،لیپو ساکشن و ... را انجام دهد و بتواند شتر خوشبختی اش را در عروسی برادرش پیدا کنه.در همین راستا او روزانه 50 بار جمله «من زیبا ، جوان و دلربا هستم » را با خودش تکرار می کند و همچنین در کلاس های «مثبت اندیشی» و نیز کلاس «چه کار کنیم تا جنس مخالف از ما آویزان شود»(با تدریس دکتر آزمندیان)شرکت می کند!

 

آقا رضا(پدر عادل ) و بهروز خان(پدر سحر)

اتفاق خاصی برای این دو بدبخت نمی افتد و کما فی السابق صبح زود سر کار می رن و شب خسته و کوفته به خانه می آیند و کماکان خدا را به خاطر این زندگی آرام شکر می کنند!!!

 

و اما شب عروسی

یک باغ در یکی از مناطق شمالی تهران همراه با 433 نفر مهمان و گروه ارکستر شاسی گورکن و جیغ و کف و داد و فریاد و عربده ، همراه با مخلوطی از نیناش ناش و عاشقی دد بردیه علیش گرفتارش شدم و شیوا شوهر کرده وجمالو جمالو جمالو جمالو بلو! و  ....در پایان هم اجرای مراسم رقص به اصطلاح تانگو توسط عروس و داماد و سایر زوج های جوگیر در حالیکه اگر در این لحظه دوربین روی چهره خسته لیلا جون (که امشب حسابی مجلس رو گرم می کرد و حتی با پسر های 6-7 ساله هم می گفت و میخندید ) زوم کنه به وضوح حسرت و نا امیدی رو میشه در چهره اش دید! در این هنگام که همه یا در حال چت زدن یا دید زدن یا اماده شدن برای رفتن به خانه هستند ،ناگهان یه نامردی (که الهی زیر تریلی 18 چرخی بره که راننده اش سعید جانه!) از یه جای سالن داد میزنه :داماد عروسو ببوس  و به یکباره تمام 433 نفر مهمان به غیر از یک نفر فریاد میزنند:بوسش کن! داماد هم که سعی می کنه خودش رو شرمنده و با حجب و حیا نشون بده یواش یواش به صورت عروس خانوم نزدیک میشه و .....سعید جان به سرعت محل حادثه رو ترک میکنه و از سالن یرون میره تا این صحنه فجیع رو نبینه!

 

*****

عروسی تمام میشه و هر کس به خانه خودش میره در حالیکه زنها و دختر های فامیل داماد  موقع خداحافظی تمام سعیشون رو می کنن تا یه عیب و ایراد کوچیک از آرایش و لباس عروس رو برای هم بازگو کنند و زنها و دختر های فامیل عروس هم موقع خداحافظی با شیطنت خاص و در آوردن شکلک قیافه ناامید خواهر داماد رو برای هم بازگو می کنند و وقتی دیگه موضوع خاصی برای غیبت کردن باقی نموند همه رهسپار خونه هاشون میشن.پسر های رنج سنی 16 تا 20 سال هم با فکر کردن به این موضوع که امشب چه اتفاقی برای عروس خاونم میفته به خواب میرن و الیته فردا صبح زود سریعاً و پس از بیدار شدن به سمت حمام میرند!

عروس و داماد هم با ماشین مخصوص مراسم رو ترک می کنند و بعد از کمی دور دور زدن در خیابان هر کدوم به خونه باباش میره تا فردا دویاره با هم قرار بذارن و بیرون

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 18:12  توسط آوا  | 

سال نو پیشاپیش مبارک 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 18:12  توسط آوا  | 

tafrih jadid 2khia!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 16:6  توسط غزال  | 

lyrics stupid in love: rihanna

Mmm, stupid in love, oh
Stupid in love, hmm

Let me tell you something,
Never have I ever been a size 10 in my whole life
I left the engine running, I just can't see,
What you would do if I, gave you a chance to make things right.
So I made it even though Katie told me that this would be nothing but a waste of time, and she was right.
Hmm, don't understand it but on your hands,
Just knew that you're sister repeated you're trying to tell me lies and I just don't know why.

Oh, this is stupid, i'm not stupid
Don't talk to me like i'm stupid
I still love you but I just can't do this
I may be dumb but i'm not stupid

My new nickname is “you idiot” (such an idiot)
Hmm, that's what my friends are calling me when they see me and ringing to my phone, they're telling me let go, he is not the one.
I thought I saw your potential,
Guess that's what made me dumb.
He don't want it, like you want it, screaming and cheating, oh girl why do you waste your time?
You know he ain't right. You telling me this, I don't wanna listen.
Rihanna Stupid In Love lyrics found on http://www.directlyrics.com.com/rihanna-stupid-in-love-lyrics.html
But oh, ya sis repeated you're trying to tell me lies and I just don't know why.

This is stupid, i'm not stupid
Don't talk to me like i'm stupid
I still love you but I just can't do this
I may be dumb but i'm not stupid

Tryna' make this work
But you act like a jerk
Silly of me to keep holdin' on
But the dumb's cap is off
You don't know what you've lost
And you wore all your lies till i'm gone, gone, gone...
But I was the one, which one of us is really gone
No, no, no, i'm not stupid in love

This is stupid, i'm not stupid
Don't talk to me like i'm stupid
I still love you but I just can't do this
I may be dumb but i'm not stupid


I may be dumb but i'm not stupid in love

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1388ساعت 11:13  توسط رها  | 

 

در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي مي كرد كه سالها بچه دار نمي شد. او نذر كرد كه اگر بچه دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند.

 بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

 روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد.. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.

 روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود!

 روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد...حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه اش را باز كند، با چه منظره اي روبرو شد؟.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 .

.

.

.

.

.چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي زدند كه پس چرا اين مردك مغازه اش را باز نمي كند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 20:44  توسط آوا  |